|
شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 20:51 :: نويسنده : zahra
هرچه از دست می رود، بگذار برود!
چیزی که به التماس آلوده باشد نمی خواهم…..
هرچه باشد!
حتی زندگی……….
![]()
شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 20:50 :: نويسنده : zahra
افسوس………!!!
برمی گردم پشت سرم را نگاه می کنم!
شاید کسی مرا دوست داشته باشد……
افسوس که همه کاسه ی آب به دست ،منتظر رفتن من هستند………..!!!
![]()
شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 20:49 :: نويسنده : zahra
گاهی دلت بهانه هایی می گیرد که خودت انگشت به دهان می مانی…
گاهی دلتنگی هایی داری که فقط باید فریادشان بزنی اما سکوت می کنی …
گاهی پشیمانی از کرده و ناکرده ات…
گاهی دلت نمی خواهد دیروز را به یاد بیاوری انگیزه ای برای فردا نداری و حال هم که…
گاهی فقط دلت میخواهد زانو هایت را تنگ در آغوش بگیری و گوشه ای گوشه ترین گوشه ای…! که می شناسی بنشینی و”فقط” نگاه کنی…
![]()
شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 20:48 :: نويسنده : zahra
گاهی احساس می کنی با وجود همه چیز،
هیچ چیز نداری، گاهی میان آشناهای قدیمی
نشسته ای، اما باز هم غریبه ای.!
بعضی وقتها می دانـــــــــی دلت پر است،
اما جایی را سراغ نداری که غصـــــــــه هـایت را
بازگو کنی……
گـــــــاهی وقتها حتی دیوارهای اتاقت هم
از دست تو خسته شده اند و دیـــــــــــگر طاقت
شنیدن حرفهــــــــــای پراز اندوه تو را ندارند. آن
وقت است که چشــــــــم هایت به یکباره هوای
باریدن می کند……..
دیشب برای من از آن گاهی وقتها بود…
![]()
شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 20:48 :: نويسنده : zahra
با”یکی بود ،یکی نبود” شروع می شود این قصه…
وبا”یکی ماند،یکی نماند” تمام…
من یکی بودم یا تو،مهم نیست!
مهم قصه ای است که تمام شد……….!!!
![]()
شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 20:47 :: نويسنده : zahra
تــو نیـستی…
نیستی تا برایت بگویم که چه غمگین میگذرد
همان بهاری که قولش را داده بودی…
نیستی تا دوباره دستانت را به دور تنهایی هایم حلقه کنی
تا ببینی چگونه بی تــو هردم روبه سوی نیستی میروم
و دیگر هیچ چیز حتی چشمان تــو جلودارم نیست!!
فاصله ها چه آسان تــو را از من گرفته اند
و من هنوز هرلحظه به هوای آغوش تــو نفس میکشم!
تــو را میخواهم و نیستی که ببینی چه بی تابانه لحظه های نبودنت را سپری میکنم
با اشک… با بغض… با جای خالی ات…
قطره قطره میبارد باز
چه فرقی میکند باران یا اشک؟!
هر دو مهمان ناخوانده شبهای من اند…
![]()
شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 20:44 :: نويسنده : zahra
می گویند دوری و در آسمــــان هــــا . . .
میگویی نزدیکــــی و در دل هــــا . . .
بــــرایم فـــرقی ندارد، فقط
این روزهـــا
ســــخت به آغــــوشت نیــــازمنــدم . . .
لطــفــــــــاً
محکـــــم تر بغلــــم کــــن . . .
![]()
شنبه 7 دی 1392برچسب:, :: 20:40 :: نويسنده : zahra
نشستـم…
خسته شدم
دیگر قایق نمیسازم…
پشت دریاها هر خبری که میخواهد باشد، باشد…
وقتی از تو خبری نیست…
قایق میخواهم چه کار…
مرا همین جزیره کوچک تنهایی هایم بس است …!
![]()
دو شنبه 20 آبان 1392برچسب:, :: 11:11 :: نويسنده : zahra
به دروغ گفتـــ ــه ام
به خوابــــ ـــم مــــ ــی آیی !
تا چشــــ ـــمانم دمــــ ــی پلک بر هم بـــ ـــگذارند
![]()
دو شنبه 20 آبان 1392برچسب:, :: 10:33 :: نويسنده : zahra
عشــق
همین خنده های ساده ی توست
وقتی با تمام غصه هایت میخندی
تا از تمام غصه هایم
رها شوم.
![]() ![]() |